کلام بیستم
این لینک پیش مقدمه بهار و تبریک من به شما دوستان و عزیزان و همکاران محترم
این لینک پیش مقدمه بهار و تبریک من به شما دوستان و عزیزان و همکاران محترم
سلام....
من که آب شدم از خجالت ![]()
![]()
![]()
.... اینقده محبت و مهربونی رو واقعا نمی دوونم چطوری میشه جواب داد.![]()
![]()
خوشحالم از اینکه اولین کلاس اینقدر خوب برگزار شد و همه راضی بودن....
دوستتون دارم تا همیشه![]()
با اینکه ....
بارها این داستان رو شنیدیم ... برای یاداوری خاطرات قشنگ گذشته
سلام .
برگه ها را یک روز زودتر صحیح کردم و نمرات رو روی وبلاگ گذاشتم.
همیشه
حرفی رو بزن که بتونی بنویسی اش ؛
چیزی رو بنویس که بتونی پاش امضا کنی ؛
چیزی رو امضا کن که بتونی پاش وایستی!
الان احساس دپرسیت دارم.....
از وقتی رفتم واحد بیشتر ادم های تلویزیونی را می بینم. خوب خیلی طبیعیه وقتی تو کسی ر و می شناسی ناخوداگاه مغزتم فرمان میده که بگی سلام..... اما طرف مقابلت حق داره جواب سلامت رو نده.
یک حالت دیگه هم داره اوونهم اینکه تو مثلا از بغل خانم ... رد بشی و خوشگل خوشگل نگاهش کنی و توی دلت بگی سلام خانم بعدش زمزمه کنی منم مهرگان ولی چه فایده اوون که تو رو نمی شناسه...
البته تقصیر از هیچ کسی نیست که ... من هنوز خودمو معرفی نکردم .
اما مثلا اقای نجف زاده خیلی خوش برخورد جواب سلامت رو میده و خیلی وقتها پیش قدم در سلام کردنه. برای همین با خیال راحت می توونی بهش سلام کنی چون مثل یک فرد اشنا جوابت رو میده.
خلاصه حکایت اینکه تو می شناسی و دیگران تو رو نمی شناسن حکایت جالبی است.
اما چشمم روز بد نبینه که دید اوونهم برای اینکه امروز رفتم کلاس مثلا گویندگی و دقیقا در یک عمل انجام شده قرار گرفتم چون دیدم کلاس اعراب خوانی است و کل کلاس مربوط به درس شیرین عربی هست.
تجدید خاطرات کلاس عربی دوران دبیرستان بود و فشار به مغزم برای یاداوری مطالبی که حدودا برای هشت سال پیش هست.....
اما اما اما .......
حالا اوومدم به وبلاگ ها سر بزنم ..... خانم های محترم رسما اعلام می کنم هر کسی وبلاگش رو برای شب امتحان اپدیت کنه از سه نمره کار عملی انتظار چندانی نداشته باشه...... البته همه را شامل نمیشه ....
شب خوش ... خدانگهدار....
هنرمند بودن يعني شکست خوردن، آن هم شکستي که هيچ کس ديگر جرات تجربه آن را ندارد.
ممنون بابت نظرات قشنگتون......
اینبار قراره راجع به کلاس نظرتون را بگید........ دوست دارید بدون نام دوست دارید با نام........ و البته نظر خصوصی برایم بذارین.......
البته نه اینکه بخواهید انتقاد کنید و نخواهم دیگران ببینن... انتقادهاتونو بیشتر برایم بنویسید....
پیشاپیش از همگی ممنونم
اولین پخش ....
بعضی لحظه ها خیلی هیجان انگیز هست. ادم نمی دوونه چطوری باید از احساسش بگه ولی خیلی جالب هست.
چند ماه پیش . حدود شش ماه . اگه اشتباه نکنم.... وسط های تابستان بود... تمرین ما برای شروع مجله خبری اغاز شد. چهار نفری.... البته با یک تاخیر یک ماهه شدیم چهار نفر... تب مجله همه باشگاه را گرفته بود . سرویس های خبری یک جوری و انتخاب گوینده ها هم برای ما نوعی دیگه.... جلسه های نه صبح سوژه ها که بدو بدو می رفتیم پخش . بعدش هم که جلسه ها باشگاه تشکیل میشد.
تمرین های استدیو پخش توی گرمای تابستان.... و هیجان اینکه بالاخره کی انتخاب میشه...... توی اوون زمان ها کسی راجع به اینکه کی حذف میشه و کی می ممونه حرفی نمی زد و همه تلاش می کردن برای مووندن.....
حس قرار گرفتن توی استدیو برای بار اول و دوربین و وله شروع و ............ همه استرس زا بود. خوب ضبط پلاتو با دوربین تصویربردارهای خودی و محیط متفاوت باشگاه خیلی فرق داشت با قوانین استدیو.... کار با دو دوربین. بدون اتوکیو و من که همه پلاتو ها را حفظ می کردم........
روز اول از استرس موقع سلام ورق ها رو توی دستم جمع کرده بودم ... ناخوداگاه که وقتی ضبط تمام شد و فیلم شاهد را دیدیم فهمیدم چقدر استرس داشتم.
گذشت و گذشت و گذشت.......... چند ماه بعد........ مجله خبری شروع شد... الان بیش از چهار ماه هست که هر شب ساعت 19:15 پخش میشه ....
یادم نمیره پخش اول بچه ها رو .... خیلی هیجان داشتم. با اینکه بهمون قول داده بودن همه جلوی دوربین می ریم ولی می دوونستم اصلا اینجوری نیست . خلاصه اینکه همه چی به خوبی و خوشی تمام شد و قصه من از مجله خبری جدا شد. رفتم خبر بیست شبکه خبر .... گوینده سایه روشن ها با اقای غلامی ..... یک مدت من تنها گوینده بودم ... بعدش گفتن فقط گوینده های شبکه باید سایه روشن بخوونن که دوباره شروع کردیم. اینبار همراه با پلاتو....
برای گرفتن پلاتوهای سایه روشن همه جا سر زدیم.... از کاخ نیاوران و سعد اباد تا فرودگاه مهراباد و اجلاس سران و کتابخانه ملی و چاپخانه روزنامه اطلاعات و سایت جام جم وووووووووووو پارک ملت ............ و داستان ادامه داشت تا تقریبا دو هفته پیش ........
برگشتن به مجله خبری به عنوان دبیر تحریریه و مطرح شدن موضوع اجرا ..... و دیشب که پخش اول بود....
من میگم پخش اول مثل سقوط ازاد هست .... اولش استرس داری ولی بعدش احساس خوبی داری که انگار معلق توی فضا هستی.......
دیشب خیلی عالی بود ... البته اجرای خودم را نمیگم ........ که چون بار اول بود احتیاج به کلی تمرین داره و زمان تا جا بیفتم ولی محیط قبل از پخش و سکوت و ارامش تحریریه و ....
دیشب اقای کیایی تمام مدت توی استدیو بودن.... توی تاریکی پشت دوربین ها نشسته بودن و نگاه می کردن....... اقای موسوی و اقای اکبرزاده هم توی اتاق فرمان بودن.... با اینکه زمان پخش گزارش ها جناب موسوی هی میومد داخل استدیو و انرژی مثبت بود......
دیشب چون پخش اول بود همراه اقای کارگردان و صدابردار اوومدیم داخل استدیو و برایم توضیح دادن که دقیقا چیکار کنم ... تازه اقای حسین زاده هم گوینده 19 بودن که اول تبریک بهم گفتن و روحیه دادن....
بعدش که اوومدم بیرون اس ام اس ها شروع شد.... و تلفن ها ....... حس خوبی بود..... حسی که باید گوینده باشی و بار اولت باشه که بری جلوی دوربین تا حسش کنی ............
خلاصه اینکه دیشب تمام شد ... همه کمکم کردن تا پخش اول به خوبی و خوشی تمام بشه......
شب خوش . خدانگهدار..........
سلام.... این اخرین جمله از اخرین مطلب وبلاگ شمن هست... نوشته قشنگی داره سر بزنید و بخوونید...![]()
ما دچار دردسر مي شويم وقتي يك تصوير را با حقيقت اشتباه مي گيريم