الان احساس دپرسیت دارم.....

از وقتی رفتم واحد بیشتر ادم های تلویزیونی را می بینم. خوب خیلی طبیعیه وقتی تو کسی ر و می شناسی ناخوداگاه مغزتم فرمان میده که بگی سلام..... اما طرف مقابلت حق داره جواب سلامت رو نده.

یک حالت دیگه هم داره اوونهم اینکه تو مثلا از بغل خانم ... رد بشی و خوشگل خوشگل نگاهش کنی و توی دلت بگی سلام خانم بعدش زمزمه کنی منم مهرگان ولی چه فایده اوون که تو رو نمی شناسه...

البته تقصیر از هیچ کسی نیست که ... من هنوز خودمو معرفی نکردم .

اما مثلا اقای نجف زاده خیلی خوش برخورد جواب سلامت رو میده و خیلی وقتها پیش قدم در سلام کردنه. برای همین با خیال راحت می توونی بهش سلام کنی چون مثل یک فرد اشنا جوابت رو میده.

خلاصه حکایت اینکه تو می شناسی و دیگران تو رو نمی شناسن حکایت جالبی است.

اما چشمم روز بد نبینه که دید اوونهم برای اینکه امروز رفتم کلاس مثلا گویندگی و دقیقا در یک عمل انجام شده قرار گرفتم چون دیدم کلاس اعراب خوانی است و کل کلاس مربوط به درس شیرین عربی هست.

تجدید خاطرات کلاس عربی دوران دبیرستان بود و فشار به مغزم برای یاداوری مطالبی که حدودا برای هشت سال پیش هست.....

اما اما اما .......

حالا اوومدم به وبلاگ ها سر بزنم ..... خانم های محترم رسما اعلام می کنم هر کسی وبلاگش رو برای شب امتحان اپدیت کنه از سه نمره کار عملی انتظار چندانی نداشته باشه......  البته همه را شامل نمیشه ....

شب خوش ... خدانگهدار....