کلام هفتاد و پنج ... گل برای گل

خواستی گل نشوی تا به تو عادت نکنم

 خیلی به دلم نشست...

فکر می کردم توی همه این روزهایی که می روم سر کار هم ظرفیت پذیرش ادم های دور و برم بالا رفته هم صبرم بیشتر شده هم کمتر بغض می کنم هم اعتماد به نفسم خورده به سقف هم ....

اما هنوزم که هنوزه وقتی ناراحت هستم ناراحتیم از چشمام می باره و نمی توونم عصبانی نباشم....

داشتم قسمت نظر سنجی درباه وبلاگ برتر رو نگاه می کردم خندم گرفت فقط  یک نفر بهم رای داده بود....جالب بود برایم چند هفته پیش وبلاگ نویس برتر از سایت پرشین بلاگ انتخاب شد ... محتوی وبلاگ هایی که انتخاب شدن چندان متفاوت و خاص نبود . هر چی هم فکر کردم و نوشته هاشونو با مثلا وبلاگ های بقیه ادم ها مقایسه کردم نفهمیدم چرا اینها انتخاب نشدن و اوونها انتخاب شدن ....

یک موقعی یک نویسنده به نام نوشی بود که نوشته هاش شده بود مثل سریال های تلویزیونی و خودم هم با هیجان نوشته هاشو دنبال می کردم تا ببینم اخر داستانش به کجا می رسه البته خاصیت بد وبلاگ نویسی اینکه اصلا معلوم نیست این نوشته ها واقعیته یا تخیل نویسنده و دوما حداقل اگر تی وی سریال ها رو سانسور می کنه ولی تا اخر نشون میده و می نویسه قسمت اخر اما این وبلاگ ها یکهو ول می کنن میگن بای بای .... خلاصه حساب و کتاب این نظرسنجی ها از کجا در میاد و چطور یک نفر ادم گمنام یکهو اینهمه خواننده پیدا می کنه برایم قابل توجه...

 

 

کلام هفتاد و چهار ... چرا ؟؟؟

چرا عاقل کند کاری که باز ارد پشیمانی ؟؟؟

چرا هوا اینقدر سرده؟

چرا یکهو بارون میاد ؟

چرا بعضی ادم ها عاشق دور زدن در میدان هستند؟

چرا ادم ها از کوچه بن بست فراری هستند؟

چرا ابر و باد و مه و و خورشید و فلک همگی در دست هم دهند به مهر تا شب و روز یکی بشه ؟؟؟

و در اخر به این دو تا همین الان دقت کردم :

انسان شاد می تواند ...

و این یکی هم همچنین

انسان شاد می تواند...

ممنون داداشی

کلام هفتاد و سه ... این روزها که می گذرد ...

خدا می دوونه توی دل هر ادمی چی می گذره ولی خدا کنه هیچ کسی دچار سوء تفاهم نشه ... خدا کنه هیچ کسی مدیون خودش نشه ....

به قول یک دوستی روز قیامت همه اعضای بدن ادم خودشون شهادت می دهند که ما چطور ازشون استفاده کردیم .... اینو گفتم تا بگم خدای همه اوونقدر بزرگه که هیچ کسی نمی توونه جای کسی دیگه رو بگیره و اینهم می خواستم بگم هر کاری انجام بدیم بعدا باید جوابگو باشیم....

حرف های اینجوری زدن میشه مدل نصیحت اما باید می گفتم ازار دادن دیگران هنر نیست ... یکجور بچه بازی نباشه زیر سوال بردن خودمون هست... بگذریم...

کتابی رو خریدم هنوز درست و حسابی نشستم بخوونم ... هر وقت کامل خووندم راجع بهش می نویسم... 

کسانی که علاقه به سینما دارند بروند "دعوت " رو ببینند ولی من نفهمیدم چرا ننوشتن برای افراد بالای هجده سال ... ما که رفتیم و دیدیم ولی سالن سینما پر از بچه های قد و نیم قد بود که دقیقا حوصلشون سر رفته بود ... فیلم جالبی بود ... ادمی نمی دوونست دلش برای کی بسوزه مثلا برای اوون خانومه که بعد از سالها نی نی دار میشد یا اوون خانومه که شوهرش رفته و زن ص.ی.غ.ه کرده ...زیر پوسته شهر از این چیزها زیاده ولی ....

به میمنت و سلامتی کلاس های مبانی خبر شروع شده ... فعلا دو جلسه گذشته .... زمان این دوره ها اوونقدر کوتاه هست که تا بخواهم با بچه ها جور بشم شده جلسه هفتم - هشتم و تمام ...

خوب بهترین دوستانم رو توی کلاس ها شاید از طریق همین وبلاگ هایی که ساختیم پیدا کردم ...

هوا که سرد میشه ادمی دلش بیشتر برای افتاب تنگ میشه ....  

نمی خواستم قسمت نظرخواهی رو تبدیل به تایید کنم اما فعلا چاره ای نیست ... ببخشید