از همه جا - از همه چیز
زمان که می گذره اتفاقات امروز که فردا بهشون میگیم خاطرات امروز کمرنگ و کمرنگ تر میشن . اوونقدر دور به نظر میان که ادم فکر می کنه انگاری اصلا اتفاق نیفتاده. مثلا ادم پیش خودش میگه برای چه چیزهایی که اشک نریخته و برای چه حرف هایی حرص نخورده . کاش خدا یک پاک کن هم می داد دست ادم که خاطرات بدشو پاک کنه و سه بار از روی خاطرات خوبش دوباره بنویسه. اما نمیشه دیگه شاید عدم تکرار زمان های شیرین به همون یکبار بودنش باشه وگرنه مثل سریال های تکراری تی وی دل ادمو می زد. دیروز با یک دوست صحبت می کردیم از روزهای رفته از اتفاقات سه سال پیش که چی بود و چی نبود . حالا که به عقب نگاه می کنم برای بعضی روزهای رفته افسوس می خورم که چقدر بی رحمانه حرومشون کردم . اما جالبه گاهی وقتها هم گذر زمان حقایق رو روشن می کنه . دروغ ها برملا میشن و راستی ها نمایان . بعضی ادم ها زیر پوسته ادمی زادگیشون هنوز دارن با کودک درونشون نقش بازی می کنن و چقدر ابلهانه پیش میرن خوب ببخشیدا ولی فکر میکنن بقیه کبکن ( بلا نسبت شما ) یکی دیگه از مزایای گذر زمان بزرگ شدن ادمی است . چرا حلقه ازدواج رو در انگشت چهارم می کنیم :
متاسفم که اینجور ادم ها میان و وبلاگمو می خونن . احساس نا امنی حتی توی یک محیط مجازی خیلی پوچ و بیهوده است ولی اجتناب ناپذیره. متاسفانه ادم های ترسو به خاطر سادیسم روانی از ازار دادن دیگران لذت می برن اما:
وقتی اوضاع دنیا بر وفق مراد است دوست ندارم حضور بعضی انسان نماها ساعت های خوش زندگیمو کدر کنه پس تصمیم گرفتم ننویسم .
به امید روزهای خوش بدون مزاحم 

اینکه چرا دیگه نمی خوای توی این وبلاگ بنویسی خیلی واضح هست . برای اینکه چشم نامحرم و دشمن زیاد هست و اعصاب برای خوندن حرف های نامربوطشون کم .
دوستان خوبی پیدا کردم و بهشون سر می زنم فعلا بدون لینک .
نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت
14:46 توسط مهرگان|
نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت
18:3 توسط مهرگان|


