تبليغاتX
سیگنال های مغزی
سیگنال های مغزی

از همه جا - از همه چیز

میگن چرا وبلاگتو به روز نمی کنی یا به اصطلاح خودمونی اپدیت نمی کنی ... اخه چی بنویسم .... حس نوشتن ندارم.... اما تا دلت بخواهد معضل لاینحل دارم برای نق زدن ....

شما بگین اگر شما هم استاد  ( پی نوشت دارد ) بودین و بیست و چند تا دوست جدید همزمان می خواستین اد ( اضافه کنید به لیست دوستان ) بعد می دیدین از بین این همه اسم چند نفر دارن اسم های مشابه برای معرفی خودشون انتخاب می کنن بعدش که میری سراغ وبلاگشون می بینی ای بابا هیچی ننوشتن یا نوشتن و دود هوا شده چه حسی داشتی ...

اصلا گفتم مشکل یا معضل من چی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟ اینکه می خوای همه رو بشناسی ولی نصفی دیر سر کلاس میان و سوژه لو میره یا نصفی هستند ولی یادیاری نداری چیکار می کنی ....

اصلا موضوع روشن شد .....؟ نه فکر نکنم .... بگذریم...

بعدش می دوونی چیه بعد از یک عمر وبلاگ نویسی یکهو یکی از بچه ها میگه شما که هیچی توی وبلاگتون نیست جز همون خرس بالای صفحه دقیقا چه حالی میشی ...

بعدشم کی گفته هر کی ارتباطات خوونده و درس میده و سردبیر هست باید یک وبلاگ پر بار از مطالب سنگین و وزین داشته باشه .... حقیقتا از صبح تا شب هی قیافه می گیریم و حفظ ظاهر می کنیم  که اجتماع فکر نکنه دختر به این بزرگی چرا اینجوری هست و چرا اوونجوری ولی دیگه به خدا وبلاگ محیط کاملا شخصی هست که دلم می خواهد برای خودم باشم خود خود خودم .... پس لطفا توقع مقاله و پروژه و تحقیق نداشته باشین .... خبری هم دیدگاه و نظرات وزین نداشته باشید ...

خوب اینهم از وبلاگ نویسی بنده ...

اما خوشحال میشم دیدگاهتون رو درباره اتش بس غزه بخوونم ...

یکی بگه اسرائیل کم اورد یا حماس مقاومت کرد یا اوباما الان شده دایه مهربان تر از مادر ....

پی نوشت : استاد یعنی کسی که تصمیم می گیرد درس بدهد  یکی از دوستان فرموده بودن چرا استاد خواستم بگم اشتباه تایپی بود و سهوی ........ حالا ببینا نمی ذارن ادم یکمی خودشو تحویل بگیره

 

نوشته شده در یکشنبه 29 دی1387ساعت 22:52 توسط مهرگان| |
سلام...

دوستان . همکاران . همسایه ها . بزرگترها . کوچکترها و جوان ها و حتی پیرتر ها ... چاره درد خیلی ها به بازار اوومد

به من چه مربوط . دانشمندان کشف کردن  وظیفه ماست بگیم چاره درد شما اینجاست...«قرص عاشقي» هم ساخته شد!

نوشته شده در شنبه 21 دی1387ساعت 16:10 توسط مهرگان| |
 

زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي

دوره اول کلاس ها برای سال پیش بود یعنی دقیقا بهمن پارسال ... وقتی جلسه اخر به بچه ها گفتم خوشحالم که دوره اول کلاسم و اولین تجربه من برای تدریس با خوبی و خوشی و با رضایت و نهایتا دوستی با خیلی از بچه ها به پایان رسید ... همون موقع بچه ها می گفتن اگه می دوونستیم تجربه اولت بود کلی اذیتت می کردیم ولی انصافا این دوره که گذشت ناخوداگاه برایم جذابیت همون کلاس اول و همون بچه ها رو داشت....فقط فرقش این بود که اوون دوره کلاس مصاحبه بود و این دوره مبانی خبر بود...

این دوره که تموم شد و نظر بچه ها رو درباره کلاس می خووندم کلی قند توی دلم اب میشد که همه راضی بودن و کلاس خسته کننده نبود و توونستم یکمی مفید باشم ...

پی نوشت : بچه ها یعنی همه دوستانی که پیدا کردم و دوستان جدید ... سوء تفاهم نشه

خوبی باشگاه شاید این باشه که کنار هم بزرگ میشیم و کلی چیزهای جدید از هم یاد می گیریم و کلی خاطره داریم ولی یکی از بدی هاش اینکه همه بچه های خوب بعد از یک مدت یا میرن سازمان یا جاهای دیگر برای کار و  من مثل مادربزرگ ها یادمه دو سال پیش یک خبرنگاری داشتم که تازه اوومده بود و یادمه اوون موقع من جانشین بودم و این خبرنگار تازه کارمون یک ساعتی منتظر سردبیر شد و بعدش بالاخره تصمیم گرفت خبری رو که نوشته بیاره و بده من بخوونم و بعدش با هم شروع کردیم خبر مکتوب نوشتن و بعدش کم کم شد یک خبرنگار فوق العاده ولی حالا امروز بعد از دو سال داره میره تا بهتر و بهتر بودن را تجربه کنه .... و من باز هم مثل مادر بزرگ های مهربون فقط میگم موفق باشی 

تازه یادم رفته وبلاگ سیگنال های مغزی یکساله شده  

من نمی دوونم محرم پارسال دقیقا کجا بودم هرجا بودم مثلا تکیه تجریش اصلا نبودم چون امروز که گذری رفتم تجریش دیدم به ......... تکیه قدیم تجریش رو سرتاسر برای عزاداری اماده کردن و حسابی جو محرمی گرفته ... بعدش مثلا دیروز که گشتی توی شهر زدم دیدم همه جا پارچه های سیاه زدن و با کمال احترام دوستان دارن نذری میدن و حسابی هم ترافیک درست کردن ... ما هم یکساعتی در ترافیک مسیر ۵۰۰ متری بودیم ... اما امسال احیانا مردم فعال تر نشدن ....

نوشته شده در شنبه 14 دی1387ساعت 23:15 توسط مهرگان| |

عجیب نیست من اینهمه بازدید کننده دارم ولی یک نظر هم نداشتم .... چون به این نتیجه رسیدم از قالب وبلاگ بود منم عوضش کردم.....

من یک تشکر بلند بالا از همه دوستان این دوره باید بکنم....

سنگ تمام گذاشتن... کلاس خوب از اولش معلوم هست... منم که اخر روانشناسی ... فقط شرمنده همه شدم که یکمی سرم شلوغ بود درست و حسابی نتوونستم نظر توی وبلاگشون بذارم ولی به همه سر زدم....

به هر حال با ذوق و شوق برگه ها رو صحیح کردم و نتیجه اش خیلی عالی بود ...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت 23:6 توسط مهرگان| |

 سلام . سلام ....

وقت خالی و ذهن بازه  بهانه نوشتنه ( درست نوشتم ؟؟؟؟ )

کسی تا حالا با ادم سادیسمی برخورد کرده ... احیانا تلاش کردین کمکش کنید یا سعی کردین ازش دور بشین...

وای که چقدر سخنرانی های استاد مطهری کوبنده است ... انگار همین امروز این حرف ها رو زده ... چقدر از زمان جلوتر بوده ... یک نخبه به تمام معنا ... ( دارم سخنرانیشون رو درباره فلسطین از تی وی می بینم ... )

متن زیر رو تا اخر بخوونید . لطفا اولش چشماتون گرد نشه و به نویسنده شک نکنید ... به نظرم متن جالبی بود .

ديروز مردي كه قلبم او را دوست مي دارد در گوشه اي از اين اتاق خلوت و آرام نشست و از جام بلورين جرعه اي نوشيد . اين ديروز بود و ديروز هرگز بر نمي گردد و امروز معشوق به سرزمين دور افتاده و بياباني  سرد به نام سرزمين فراموشي رفت ، اما هنوز آثار انگشتانش به روي آيينه باقي ماند و بوي نفس هايش در ميان لباس هايم و پ‍زواك صدايش در گوشم و كنار خانه ام كاملا از بين نرفته است.

مردي كه قلبم او را دوست مي دارد به مكان بسيار دوري رفت كه به آن دره تنهايي مي گويند.

صبح فردا پنجره اتاقم را خواهم گشود تا هم آثار و نشانه هايي كه آن افسونگر زيبا از خود بر جاي گذاشت بيرون رود.

صبح فردا پنجره اتاقم را خواهم گشود تا باد خاطرات ديروز را به تاريكي عدم ببرد.

جوانان

مردي كه قلبم او را دوست مي دارد ، شبيه مرداني است كه دلهايتان دوست مي دارند.

مردان ، مخلوقات عجيبي هستند . خدايان آنها را آفريدند و فروتني كبوتران و صفات ماران و زيبايي طاووسان و وحشي گري گرگان ، مجال گلهاي سفيد و هراس شبهاي تاريك به همراه مشتي خاكستر و اندكي كف دريا در آن نهادند.

مردي كه قلبم او را دوست مي دارد از زمان كودكي او را مي شناختم و خطوط قامتش را در ميان ابرهاي آسمان يافتم . چون بزرگ شدم در كنار او مي نشستم و سخن مي گفتم .

همه اينها به ديروز تعلق داشت و ديروز روزي است كه ديگر باز نمي گردد.

اما امروز آن مرد به سرزمين بسيار دور و بياباني سرد رفت كه بدان سرزمين فراموشي و تنهايي مي گويند.

نام مردي كه قلبم او را دوست مي دارد زندگيست.

زندگي، يك مرد افسونگر و زيبايي است كه دلهاي ما را شيفته خود مي كند و ارواحمان را فريب مي دهد و وجدانمان را پر از وعده ها مي كند و صبرمان را مي شكند و نا اميدي ها را در ما بيدار مي كند.

زندگي ، مردي است كه خود را با اشكهاي عاشقان مي شويد و با خون قربانيانش معطر مي شود.

زندگي ،  مردي است كه روز هاي سفيد را بر تن مي كند كه آستر آن شبهاي سياهي است.

زندگي ، قلب آدمي را به عنوان دوست خود مي پسندد اما به عقد او در نمي آيد.

 

نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت 19:35 توسط مهرگان| |