تبليغاتX
سیگنال های مغزی
سیگنال های مغزی

از همه جا - از همه چیز

نوشته شده در جمعه 28 دی1386ساعت 15:14 توسط مهرگان| |
روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند.
هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند
و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند،
باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟
فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد،
گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.
مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند
و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند.

مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟
يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است،
ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم.
مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است.
مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟
فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است.
مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند.
مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!

 

خدایا برای همه نعمت های بی پایانت شکر ....

نوشته شده در دوشنبه 17 دی1386ساعت 16:56 توسط مهرگان| |

1-انگلیسی: I love you

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 14 دی1386ساعت 11:37 توسط مهرگان| |
 

گابریل گارسیا مارکز نویسنده ۷۳ ساله آمریکای لاتین و صاحب رمان­هایی چون صد سال تنهایی، گزارش یک قتل، از عشق و شیاطین دیگر، پاییز پدرسالار و ... می­باشد. رمان صد سال تنهایی که به عقیده اکثر منتقدان شاهکار او به شمار می‌رود در سال ۱۹۸۲ برنده جایزه نوبل شد. وی که هم کنون از بیماری سرطان رنج می برد یک نامه خداحافظی برای دوستانش نوشته است که بخش هایی از این نامه ی تکان­دهنده را با هم می خوانیم.

 اگر خداوند برای لحظه­ای فراموش می­کرد که من عروسکی کهنه­ام و تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می­داشت، احتمالاً همه آنچه را که به فکرم می­رسید نمی­گفتم، بلکه به همه چیزهایی که می­گفتم فکرمی­کردم. ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنایی است که دارند.کمتر می­خوابیدم و بیشتر رویا می­دیدم. چون می­دانستم هر دقیقه که چشممان را بر هم می­گذاریم شصت ثانیه نور را از دست می­دهیم. هنگامی که دیگران می­ایستادند راه می­رفتم و هنگامی که دیگران می­خوابیدند بیدار می­ماندم. هنگامی که دیگران صحبت می­کردند گوش می­دادم و از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حضی که نمی­بردم.

خدایا اگر تکه­ای زندگی می­داشتم، نمی­گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان  می دارم نگویم که دوستشان دارم. به همه مردان و زنان می­قبولاندم که محبوب من­اند و در کمند عشق زندگی می­کردم. به انسان ها نشان می­دادم که چه در اشتباهند اگر گمان می­برند وقتی پیر شدند دیگر نمی­توانند عاشق باشند و نمی­دانند، زمانی پیر می­شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند.

آه انسانها از شما چه بسیار چیزها که آموخته­ام. دریافته­ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می­فشارد، او را برای همیشه به دام می­اندازد. دریافته­ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد. من از شما بسی چیزها آموخته­ام اما در حقیقت فایده چندانی ندارد، چون هنگامی که آنها را در این چمدان می­گذارم، بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود

اگر خداوند برای لحظه­ای فراموش می­کرد که من عروسکی کهنه­ام و تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می­داشت، احتمالاً همه آنچه را که به فکرم می­رسید نمی­گفتم، بلکه به همه چیزهایی که می­گفتم فکرمی­کردم.....

نوشته شده در جمعه 14 دی1386ساعت 11:32 توسط مهرگان| |